تجربه های واقعی یک مهاجر

توضیحات

سلام

من یک مهاجر هستم . ساکن ترکیه . چرا دارم برای شما پیام میدم ؟ چون از نزدیک نمیشناسمتون . فقط پستهاتون رو توی اینستا میبینم . اطلاعات میگیرم و به زندگیم ادامه میدم . دیدم که راجع به مهاجرت مینویسین . راجع به قشنگیها ، تفاوتها و حتی غذاها . پیش خودم گفتم منم یه چیزی بنویسم . از تجربه ها . …………………

فردا درست چهارسال میشه که پا به خاک ترکیه گذاشتم . مهاجرت کردم . به کشوری که عاشقش هستم و فرار کردم از شهری که دوستش نداشتم . یه گوشه ای از ایران . ما سه نفری اومدیم . من و همسر و پسر کوچیک ۵ ساله م . زبان بلد بودم اما اوایل به روم نمیاوردم که میفهمم . دیدم عججججججب کلاه های بزرگی دارن سرمون میذارن . بارها با گوشهای خودم شنیدم که ۱۰۰ لیر رو برای ما ۳۰۰ لیر ترجمه کردن . بارها شنیدم که هموطنم به طرف ترک گفت اینا تازه اومدن چیزی بلد نیستن من و تو با هم کنار میایم . شنیدم و سکوت کردم اما زیربار پول زور هم نرفتم . یاد گرفتم فقط به خودم اعتماد کنم . دوستم سالهاست توی امریکاست . روزی که فهمید دارم مهاجرت میکنم به من گفت : ببین ، به خودت هم اعتماد نکن . من این جمله رو تا مغز استخوانم درک کردم .

روزای اول نمیدونستیم آب کجا وصل میشه برق کجا ؟ نمیدونستیم شوفاژ نباید تا ته روشن بشه . نمیدونستیم باید از شوک و بیم خرید کنیم . نمیدونستیم کجا بریم . به کی چی بگیم . اینهمه گروههای تلگرامی هم مثل قارچ سبز نشده بودن که البته جای خوشحالی داشت .راستش رو بگم روزی ده بار به برگشتن فکر میکردم . من که بیزار اززندگی در ایران بودم . همسرم اما محکم ایستاد و گفت اومدیم که بمونیم . چقدر تنهایی کشیدیم و چقدر از اعتماد ترسیدیم خداوند شاهد ماست . سال اول توی سرما بارها تا اداره مهاجرت رفتیم و شب برگشتیم . بارها بیمار شدیم و درد کشیدیم تا فهمیدیم داروخانه شبانه روزی یعنی چی . بارها آدرس رو اشتباه رفتیم . پول گم کردیم ، توی خیابون گریه کردیم اما دوام آوردیم . راستش رو بگم پوست انداختیم . راه و چاه رو یاد گرفتیم . کم کم به آدمهای خوب هم رسیدیم . هموطنانی که از ته دل کمک میکنن بدون چشمداشت . یا اگر هم پولی دریافت میکنن ، مزد زحماتشونه . به اندازه و کافی . کلاس اول ، پسرم رو تا مدرسه بردیم ، غریب و تنها یک گوشه ایستاده بودیم اما خانواده های همکلاسیهاش دستمون رو گرفتن . بهمون لبخند زدن و هوامون رو داشتن . شبهای تعطیلی و روزهای عید ، وقتی از بیرون میدیدم توی خونه ای خونواده دورهم جمع شدن و چراغ خونه نشون میده مهمون دارن ،دلم میگرفت. آخه ما کسی رو نداشتیم که برای عید یا ظهر یکشنبه بریم دیدنش . اما حالا با دو سه تا  خانواده رفت و آمد میکنیم . به هم اعتماد میکنیم . دورهم جمع میشیم و ولو شده یک چای باهم میخوریم . دنگی بیرون میریم .میخندیم و گپ میزنیم ، توقعی هم از هم نداریم .بیشترهمسایه های ترک مون هم بهمون لبخند میزنن . ازبوی قرمه سبزی هم خوششون نمیاد ولی چیزی نمیگن . بعضیها هم البته از حضور هیچ خارجیی توی کشورشون خوشحال نیستن . اما من به همه لبخند میزنم .چون من اومدم اینجا . به پرچم و سرود ملیشون احترام میذارم چون من اومدم اینجا . به مردمش احترام میذارم و هرگز فکر نکردم که من بهترم . چون اگر بهتر بودم نمیومدم اینجا . واقعیت رو بگم سعی میکنم کمتر به محیطهای ایرانی برم . با پسرم بیرون از خونه ترکی حرف میزنم که نفهمن ایرانی هستیم .میخواین فکر کنین چه گند دماغم مگه خودم ایرانی نیستم ؟ چرا هستم ولی خجالت میکشم از خیلی کارهای ایرانیها . از آرایشهای غلیظ . از لباسای عجیب و غریب . از روابط کاسبکارانه .ازحرفهای درگوشی و زیرآب زدنهای فراوون .از ادعاهای بیخود و گذشته های قلابی .خب من از اینا فرار کردم وگرنه جغرافیا که آدم رو منزجر نمیکنه . اومدم اینجا که راحت لباس بپوشم ولی نه بیجا . اومدم که راحت زندگی کنم ولی نه به هر قیمتی . من میدونم که وقتی زبان بلد نباشم و کاری رو هم تخصصی ندونم نمیتونم توقع داشته باشم کار خوب پیدا کنم .نمیدونم چرا ایرانیها فکر میکنن باید برای مدیرکلی و پشت میز نشینی با حقوق بالا باید بیان ترکیه ؟ من توی این ۴ سال حتی یکبار دیسکو و بار نرفتم چون وقتش رو نداشتم پولش رو هم . خیلی جاها هم نرفتم  به همین دلایل اما به طرز عجیبی آرامش دارم . حالا به هیچ قیمتی دلم نمیخواد برگردم .وقتی به پسرم نگاه میکنم که چقدر بدون استرس و شاد میره مدرسه . وقتی توی جشن مدرسه شرکت میکنم و میبینم همه با ساده ترین لباس اما با عشق برای بچه هاشون اشک خوشحالی میریزن . وقتی توی خیابونا بدون وحشت از شنیدن متلک و آزارهای بیشتر حتی دیروقت شب راه میرم .وقتی برای بلند خندیدن ، برای رنگ لباس برای چاق و لاغر بودن ، برای دراز و کوتاه بودن کسی بهم نگاه نمیکنه  آرامش دارم .

ببخشید سرتون رو درد آوردم اما چون هیچ آشنایی با شما ندارم راحت تر حرف زدم .

برگرفته از وب نمای ترکیه پرتال

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “تجربه های واقعی یک مهاجر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.